دل و جانم به تو مشغول
43 بازدید
تاریخ ارائه : 11/11/2011 2:57:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی -یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست -تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند- تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو همایی و من خسته بیچاره گدای-پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم-ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی

مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی-تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی

مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول-مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ-باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن-غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند-سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

دیوان اشعار سعدي

غزلیات

غزل ۶۰۷